اینترنت ، دوست امروز

تجربیات بهزاد منفرد از اینترنت

یک سال، یک عشق، یک پزشک

without comments

فرانک مجیدی: امروز، درست یک سال است که آمده‌ام به سایت برادرم، «یک پزشک». چقدر زود گذشت! اصلاً باورم نمی‌شود! دوست دارم به روز اولی که برای اولین بار، ‌نوشته‌ای از خودم را در این‌جا دیدم فکر کنم.

از «ساعت‌ها» نوشته‌بودم. فیلمی که عاشقش بودم و هستم. خیلی اتفاقی به علی‌رضا گفتم: «ببین از این خوشت می‌یاد؟» خوشش آمد. گذاشت توی سایتش. نوشت: «بعد از مدت‌ها، یک پزشک یک نویسنده‌ی مهمان پیدا کرده. خواهر عزیزم، فرانک». و من بغضم گرفت. مثل همان روزی که چند سال قبل پایان‌نامه اش را به پدر و مادر و من تقدیم کرده‌بود. برایم اتفاق بزرگی بود. بعد از ۵ سال، که نوشتن را رها کرد‌ه‌بودم، دیگر برایم متصور نبود که باز هم سراغ نوشتن را بگیرم. تازه آن روز بود که فهمیدم چقدر جایش توی زندگی‌ام خالی بود! بعد اضطراب آمد. از واکنش خواننده‌ها می‌ترسیدم. از این‌که حضور من را متحمل شوند، این‌که بگویند:«به هر حال داداششه، هواشو داره! هر چی بنویسه می‌ذاره تو سایتش.» کامنت‌ها آمدند. استقبال بود، لبخند بود و امیدواری. دلم گرم شد. نوشتم، باز هم نوشتم. این،۴۳اُمین مطلبم هست در اینجا.

بیشتر از فیلم‌هایی نوشتم که دوستشان دارم، گاه اتفاقات تلخی افتاد که از آن‌ها گفتم، بهاریه نوشتم و اگر خدا بخواهد باز می‌نویسم، شاید هم یک پادکست مشترک با برادرم اجرا کنیم. امروز این‌جا هستم. اغلب می‌شناسیدم. کتمان نمی‌کنم، موارد معدودی اتفاق افتاد که نظرم درباره‌ی بعضی آدم‌هایی که به ستایش از آنان یاد کردم، عوض شد. اما امروز می‌توانم به جرات بگویم چیزی ننوشته‌ام، مگر آن‌که در زمان نگارشش ایمان کامل به هر واژه‌اش داشته‌باشم. می‌خواستم چیزی که می‌خوانید، در سطح انتظارتان از «یک پزشک» باشد، آن‌قدر کامل که بتواند از حضورم دفاع کند. می‌خواهم هر روز بهتر بنویسم، چرا که انتظارتان از «یک پزشک» است. کاش این‌طور بوده‌باشد.

در نهایت، چند سپاس بزرگ می‌ماند. نخست، از بهترین معلمم که جرئت نوشتنم همه از اوست، و تاثیرش بر نوشته‌هایم، مبرهن است. دوم، از برادر عزیزم، که عزیزترین دوست و سرمایه‌ام است، آن‌چه هستم را به او بسیار مدیونم و فرصت بزرگی که در اختیارم قرار داد را ارج می‌نهم. اما سپاس ویژه‌ام متعلق است به… تو! تویی که مطالبم را خواندی، نقدم کردی، برایم کامنت می‌گذاری یا نه، نظرم را اصلاح کردی، دوستم داشته‌ای و یا دشمن… به امید بودن شماست که می‌نویسم و این هدف بزرگی است که استاد مسلّم داستان، گابریل گارسیا مارکز، برای ما نموده‌است: زیستن، برای بازگفتن!

پست‌های مشابه این مطلب

  1. پذیرش آگهی در وبلاگ یک پزشک
  2. ۶۵۰ میلیون سال، خلاصه‌شده در یک ویدئوی یک دقیقه و بیست ثانیه‌ای!
  3. چگونه برای خودمان تولبار بسازیم؟ تولبار یک پزشک!
  4. مصاحبه با پزشک وبلاگ‌نویس گوگل

Rating 3.00 out of 5
[?]

Written by admin

آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۷ ب.ظ

Posted in پراکنده

Leave a Reply